+ خدا حافظی
( آخرین ) سلام ...
ممنونم از همه ی شما دوستای خوبم که مفتخر کردین منو با نظرهاتون راجع به وبلاگم . واقعا فکرش رو هم نمیکردم که اینهمه مورد لطف و محبت دوستان گلم قرار بگیرم . حتما هم میدونین که همتون برای من عزیزین به اندازه ی یک دنیا ...
در مورد مسابقه :
1 - خیلی از پست هام رو خودم هم دوست داشتم . به نظر خودم هم اون اوائل بهتر مینوشتم ! پستی که بسیار سر و صدا کرد پست نمایشگاه و ما بود . دختر افغان و خاطره هم به هکذا !
2 - مطالب 100% منطبق با واقعیت بودند . فقط کمی در مورد خودم و یا شاید دیگران ممکنه اغراق کرده باشم . اونهم به خاطر جذابیت نوشته بوده . شخصیت اصلی من بسیار تودار و آروم و در عین حال تیکه انداز و شوخه !
3 - اکثر خواننده هام طبق آمار از وب ویولت به اینجا اومدند . وب گرد ها هم که پای ثابت هستند ! البته دوستان خوب دیگمم خیلی بهم لطف داشتند . دور از خانه ، مهشاد ، خانوم سین ، مجتبی ، آقای رگبار ، سپیده خانوم ووووووووو تمام دوستان خوبی که همیشه پای ثابت این وب بودند و اون رو به دیگران معرفی کردند . از همه ی عزیزان تشکر مبسوط به عمل میاید ! ( در همین مکان ها . از شیرینی و جشن خبری نیست !)
4 - این وبلاگ دیگه ادامه پیدا نمیکنه . نه به این خاطر که کشش نداره . به این علت که دیگه فرصت نمیکنم وقت بذارم براش . دیگه از این وضعیت هسته شدم و شرمگین از روی همه . این اواخر واقعا دیگه کش اومد . اونقدر که رسید به چهارمین سالگرد رفتن به خدمتم ! اگر مثل آدم آپ میکردم اوائل تابستون باید قضیش حل میشد میرفت پی کارش ! باز هم از همه ی شما دوستای گلم معذرت میخوام ...
5 - زغال اخته به خاطر خواصی که داره بسیار بهتر از تمر هندیه ! میوه ی خوشمزه و پر خاصیتیه . ایرانی هم هست ! ;)
در طی فعالیت این وبلاگ چندین تا پست بود که نمیشد روش کار کرد به دلایلی . تیتر هاش هم شاید اینها میتونست باشه :
پارتی در سفارت آلمان
دوجنسه ها و کره ی زمین میان تهی پر از وسیله .
لغت زدن رییس دختر مردم را و زجه های وی
افسردگی در بین خانوم های اداره
ناهار در خانه ی مسئول انبار
تیغ زنی و مسافر کشی حسین قمی !سی
و چند تا چیز دیگه که حتی تیتر هاش هم مایه مکافاته !
جایزه رو به هیشکی نمیدم. چون کسی نفهمید من توی پست قبل یه سوتی بزرگ دادم و همانا خالی گذاشتنجای کامنتی بود که در تمجید از یکی از خواننده هام میخواستم بذارم !
اون کامنت این بود :
رفیق من توی همه این مدتی که نوشتی اومدم اینجا و خوندم. معمولا هیچ جا نظر نمی نویسم. وبلاگ خودم رو هم که حدود هفت سال پیش شروعش کردم رو این یکی دو سال اخیر نتونستم مرتب بنویسم چه برسه به کامنت گذاشتن برای دیگران ولی خواستم از یه نظر دیگه اینجا برات چند خط بنویسم. از طرف یک هموطنت که نه سال هست بیرون از ایران و توی غربت زندگی می کنه بدون اینقدر نوشته هات رو دوست داشتم که توی ده کوره های بعضی کشورهای آمریکای جنوبی (از طرف سازمان ملل می روم) به محض دست رسی به اینترنت ولو فسیلی و نفتی, وبلاگ تو رو چک می کردم و گاهی دو سه تا پست جدید با هم می دیدم و خلاصه خر کیف می شدم که کلی مطلب خوندنی برای خوندن دارم...مخلص کلام اینکه نرو, بمون و بنویس حتی از همین زندگی روزمره فعلی ات...
پس گز ، هوتوتو ! ( میدونم 99% شما حدس میزدید از یه اصفهانی چیزی گیر کسی نمیاد !!)
در پایان تشکر میکنم از همه ی شما دوستانی که بنده رو تا بدین لحظه تحمل کردید . برای همگی شما آرزوی سعادت ، شاد کامی ، موفقیت و بهروزی دارم . . .
شاد باشید. مخلص همه ی شما : کمال . . .
سلام
مغز سرم درد میکند ، چشمهایم نیز و مژه هایم حتی ! تمام استخوان هایم گرفته اند و زاغ زاغ میکنند . دست و پایم بی حس شده. تب دارم ، ولی نه ، انگار لرز دارم ! نمیتوانم از جایم تکان بخورم . میگویند آنفولانزاست ! ولی نه ، کور خوانده اند کسانی که فکر میکردند کمال بیدیست که با این بادها از جا کنده شود ، من خودم پرونده ام را دیده ام دست جناب عزراییل ، یواشکی نگاهی بهش انداختم در آن لحظاتی که ایشان داشتند بررسی میکردند که الان باید بروم یا نه! دیدم سری تکان دادند و گفتند تو هنوز عمرت به دنیاست ! هستیم خدمتتان !
....................................................
آقا با چهره ای در هم روی به منبر آورده اند . غمی سترگ را میشود در جبین ایشان دید . گویا آمده اند تا این دفتر را به سر انجام مقصود برسانند . نشسته اند بر بالا بلندای منبر ، جایی که دیگر پله ای ندارد . گویا حواسشان نیست نباید اینهمه بالا رفت ، سرشان گیج میرود یکهو ! ولی خیالی نیست . دوست دارند این لحظات آخر همه را بهتر ببینند . دوستانی که از جان برایشان عزیزترند . مستمعین ساکتند و آقا شروع میکنند :
نوشتم و نوشتم و نوشتم . ١٧٠ پست از خاطره هایم را . خواندند و خواندید و خواندیم و رفتند و گفتند و گفتیم و دادند القابی و ما دم بر نزدیم .
هر چه بود تمام شد . کی ؟ سه شنبه ششم شهریور ماه هشتاد و شش ! (86.06.06) در این مدت نوشتم از شادی ها ، غم ها ، حسرت ها و نا امیدی ها و امیدواری ها . از غم دوری و شیرینی وصال ، دختران در راه مانده و پسران فریبکار ، و شاید هم بلعکس !
تا آنجایی که اجازه داشتم قضایا را برایتان اوپن گردانیدم ( و وقتی دیدند یکی از حضار وسط کله اش را میخاراند اضافه کردند : ) باز آقاجان ، باز کردم ! ( مستمع کله اش را ول کرد و نیشش را باز که یعنی فهمیدیم برادر !)
این وبلاگ ، از روزی که به نام یادگار وزرا به راه افتاد و با طی کردن سیر تکاملی در حد تیم ملی شد خاطرات وزرا و خاطرات مفاسد و در آخر خاطرات ویژه ، روزهای تلخ و شیرین بسیاری را گذرانده . روزهایی که وب را شروع کردم نیتم جذب مخاطب نبود .صرفا نوشتن بود و بس . مشق هایی داشتم که علنا بدون آنها این وب به سر انجام نمیرسید . ( ایشان نگاهی به صفوف بانوان انداختند و وقتی دیدند حاج خانم حواسش نیست یواشکی فرمودند : ) الهام خانوم یکی از این مشوق ها بود که بدون ایشان ما نیز نبودیم !
اگر بخواهم نام ببرم باید اسم همه را بگویم . بنابر این بسنده میکنم به همان یک نام !
این وبلاگ اولین بار از طریق وب خانم ویولت به مخاطب عام معرفی شد . روزی که بر حسب اتفاق تلفن خانه مان قطع بود و وقتی با موبایل آمار را دیدم خداییش ذوق کردم !( و در اینجاست که اهمیت راست گویی معلوم میگردد !)
همانطوری که وقتی چند بار رتبه های بالایی در بالاترین ، قطار ، ( آقا سرش را هرچه خاراند اسم سایت های دیگر یادش نیامد !) و ایرانیان مقیم انگلستان کسب کرد که کاش نمیکرد چون دید عمومی نسبت به مطالب تقریبا منفی بود .
خلاصه که از اینکه امروز اینجا در خدمت شمایم بینهایت شادمانم . از اینکه این اواخر حتی فرصت نمیکردم وب را آپ کنم شرمسارم ، از اینکه مطالب افت کرد عذر میخواهم و از اینکه حرفی زده ام که باعث رنجش شما شد پوزش میطلبم . میدانم خواننده های این وبلاگ بسیار بزرگوارترند از اینکه بخواهند ما را حلال ننمایند . آدم خدایی اش وقتی خواننده ای اینچنین دارد :
شرمنده میشود ! صد البته که همه ی دوستان من همینگونه به من لطف داشته اند همیشه ...
این وب بعد از این شاید آپ شد شاید هم نه ! این بستگی به نظر شما دارد . خاطرات زندگی پس از خدمت را میشود به پشت آن چسباند ! میشود هم همینجا درش را گل گرفت ! اصلا مسابقه ای راه می اندازیم و جایزه ای میگذاریم . مجتبی کوفت هم خورد اینبار عمرا دیگر برنده نشود !
سوالات :
١- بهترین پست وبلاگ از نظر شما کدام است ؟
٢- به نظر شما مطالب گفته شده چقدر با واقعیت منطبق بود ؟ ( میتوانید درصد ببندید !)
٣- از کجا به اینجا راه پیدا کردید ؟ ( طوری نیست همه خودی اند . اگر از راههای بیناموسی بوده هم بگویید !)
۴- دوست دارید مطالب ادامه پیدا کند یا خرس ؟! ( یا خرس ؟ !)
۵- زغال اخته را بیشتر دوست میدارید یا تمر هندی را ؟! ( سوالی جهت پرت کردن حواس شما !)
جایزه : یک کیلو گز ناب اصفهان ، ارسال به هر نقطه از جهان ، به جان خودم !
سپس آقا خوشحال از منبر به پایین قل خورد . دلش شاد بود از اینکه این وبلاگ یک پست دیگر هم ادامه یافت !
+ 111111111177777777777000000000 به خانه برمیگردیم ...
سلام
چند دقیقه وایستادم کنار درب فرماندهی تا بلکه یه مرد پیدا شه منو تا سر اتوبان رسالت با ماشینش ببره که هرچی وایستادم کسی نیومد ، هوا گرم بود و انتظار بیشتر از این کلافم کرده بود مخصوصا که ساعت ٢ ظهر بود و من گشنه و تشنه ولی با توجه به ذوقی که داشتم این چیزها برام بی اهمیت مینمود ، بنابراین یه نگاه به مسیر کردم و یا علی مدد ، به راه افتادم !
رسیده بودم به اول پارک جنگلی که دیگه نفسم بالا نمیومد و تازه با دیدن آدمهای خلی که توی اون گرما اومده بودند و اونجا ورزش میکردند بیشتر حالم گرفته میشد ! به پارک نگاه میردم تا مسیر راه کمتر بهم نمود پیدا کنه و پیش خودم فکر میکردم یعنی واقعا اینجا که شب ها ظلماته به چند نفر تجاوز شده لا به لای این درخت ها ؟! و با به یاد آوری اون صحنه ناخود آگاه بر تعداد قدم هام اضافه میشد !
....................................................
بچه ها با ذوق کارتم رو دست به دست میگردوندند و نگاهش میکردن تا بالاخره اتفاقی که نباید ، اوفتاد ! یکیشون که همانا سرباز قلی شمالی بود کارت رو گرو کشید تا برم شیرینی بخرم بیارم و من ناگزیر از این حرکت مجبور شدم برم ٣ کیلو خامه ی تازه بخرم ، گرچه همیشه این حرکت توی ذهنم بود چون حداقل با ۵-۶ تا از بچه ها رفته بودم برای مراسم خرید شیرینی و همیشه سر راه برگشتن یدونه هم تعارف سرباز سفارت استرالیا میکردیم تا هم خستگیش در بره هم دلش بسوزه هم ذوق کنه برا سربازی که خدمتش تموم شده بود ، و اینبار هم با تشکر و عرض تبریکی شیرینیه پایان خدمت من رو داشت میخورد ! تا باشه از این شیرینی ها ...
.....................................................
هنوز دوربینم رو نیوورده بود . هومن رو میگم ، مطمئن بودم کار خود نامردشه ولی هی میگفت من میدونم کجاست و کی برداشته و عصری برات پسش میگیرم میارم و منم خودم رو به گوش مخملیتی میزدم و میگفتم آره ، جون من بگیر از همون یارو که بد جور داره آبروم میره سر این دوربین زپرتی ، ارزشم نداره ها ولی آبروریزی میشه نبرم خونه ! اونم دیگه قول داده بود امروز به دستم برسونه ولی تا الان که نیومده بود هنوز ...
...................................................
بلیتم برای ساعت ١٠.٣٠ شب بود به مقصد شهرضا و یکی از سرباز های جدید الورود اداره که متاسفانه راننده هم بود و متاسفانه تر معتاد ( کراک میکشید این هم ) بهم گیر داد که بیا با هم بریم پایین شهر ٢ تا از خانوم ها رو برسونیم و برگردیم . منم به این خاطر که شب نیمه شعبان بود و دیدن پایین شهر صفایی داشت مخصوصا مسیر ١٧ شهریور ، قبول کردم و رفتیم سمت میدون امام حسین . توی راه همش به ما شیرینی و شربت تعارف میکردند و مخصوصا چون با ماشین نظامی بودیم و منم مثل این کادری ها با لباس شخصی بودم ، همه مخصوصا جلوی ما رو میگرفتن و یه دیس شیرینی و ۴-۵ تا شربت میچپوندن توی ماشین ! دیگه اینقدر خورده بودیم که با هر تکون ماشین شربت ها توی معدمون تولوپ تولوپ میکرد و کنسول وسط سمند دیگه جا نداشت برای گذاشتن شیرینی ! این آخری ها خانومی که باهامون بود قسممون داد که دیگه تورو خدا جایی وای نستید که دارم میترکم ، دیرمم شده ، و مام برای اینکه ببینیم میترکه یا نه هی عمدا میرفتیم جاهایی که شیرینی میدادند !
برگشتنه سرباز راننده گفت من برم یه تک پا در خونمون یه کار دارم انجام بدم و بیام . از حرکاتش معلوم بود که اصلا حالش خوب نیست ! قبول کردم و رفتیم توی کوچه های باریک و تاریکی که میگفت خونشون توشه ، ترسیدم و گفتم نکنه دم آخری سرمون رو بیخ تا بیخ ببره واس خاطر ١٠ هزار تومن پول ! و خودم رو لعنت کردم که کاش نذاشته بودم بیاد ... سر یه کوچه وایستاد . جوری هم وایستاد که از داخل ماشین توی کوچه پیدا نبود . ضمن اینکه کوچه هه اونقدر تاریک بود که چیزی توش پیدا نباشه ! رفت و بعد از ده دقیقه که برگشت دیدم دستش رو گرفته . + چی شده ؟ - خوردم زمین ، دستم باد کرده ( و دستش رو که شده بود اندازه ی یه توپ قلقلی نشونم داد ) میشه بشینی پشت فرمون ؟ + من ؟ من که لباس شخصیم دیوونه ، میگیرن میبرمون یوقت ! - تورو خدا ! + باشه بابا بیا بریم ...
نمیدونم رفت توی کوچه تزریق کرد یا واقعا خورد زمین ، هر چی بود که غیر عادی بود جریان . گفتم اینم شانس و پیشونیه منه ، تا آخرین لحظات باید رانندگی کنم ! ...
.....................................................
زنگ زدم هومن ، فقط ٢٠ دقیقه دیگه فرصت داشتم . گوشیش در دسترس نبود . زنگ زدم خونشون برای اولین بار . قصد داشتم همه چیز رو به پدرش بگم. صدا یه مرد تقریبا مسن بود که خیلی آروم و متین صحبت میکرد ، سراغ هومن رو گرفتم ولی روم نشد به پدرش حرفی بزنم . تشکر کردم و منتظر موندم ، ١٠ دقیقه ای میشد که سر میدون آرژانتین بودم و طبق قرار هومن باید ساعت ١٠ سر و کلش پیدا میشد که تا الان ، ١٠.١٠ ، هنوز خبری نبود ازش .
نا امید شده بودم و گفتم بیخیال دوربین . ایشالا یه جایی از حلقش میزنه بیرون که صدای ترمز یه پیکان توجهم رو جلب کرد . خود کله پهنش بود ! دوون دوون اومد طرفم و دوربین رو داد دستم و حلالیت طلبید و خداحافظی کرد بعد از روبوسی و رفت ! کلی ذوقمرگ شده بودم ! فکر نمیکردم بیاد ...
.....................................................
داشتم با بچه ها خداحافظی میکردم . حسن و سعید و جواد که کلا دپرس بودن . بچه ها ذوق میکردن از اینکه خدمتم تموم شده . حسن هی میگفت تو میری ما اینجی میپوسیم ! بهش میگفتم تازه من نباشم راحت زندگیتونو میکنین ! ته دلم غمگین بودم به خاطر جدایی از اکیپمون . ولی جدایی ناگزیر بود .. سرباز حسین اردبیلی گفت من میرسونمت تا ترمینال و برد منو تا دم درب اتوبوس !
روبوسی کردم باهاش و وسایل رو دادم به راننده و رفتم سوار شدم . با نشستن روی صندلی تمام خاطرات برام زنده شد دوباره . حس عجیبی داشتم ، هم دلم نمیخواست برم هم باید میرفتم . چاره ای نبود ، به کار فکر میکردم ........
دیگه ادامه نداره ،
پـــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــان !
.......................................
+ شرمنده ی همتون . کار بارگذاری عکس ها خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم طول کشید . عکس ها رو با متن خداحافظی میذارم برای پست بعدی ...
+ 169 تمام میشویم ...
سلام
شب گفتن پارتی داریم و سروان آقایی به من گیر داد که هایس رو بردارم و برم با بچه ها . بهش گفتم سروان من تسویه کردم ولی مگه به خرجش میرفت ! باشه ، ... لقت ! من که ابایی ندارم فوقش تصادف میکنم که مسئولیتش گردن خود نفهمت رو میگیره !
بچه ها رو ریختم بالا و رفتیم سمت محل مورد نظر توی یکی از مناطق شمال شهر . توی راه همش حسن و جواد اطفار میومدن و من میخندیدم ! خیلی خوش گذشت ، مخصوصا اینکه پارتی ای در کار نبود و ما ضایع شدیم و برگشتیم سمت اداره .
نشسته بودیم دم درب آسایشگاه و در حین چایی خوردن برای بچه ها از کارهای تسویه و مراحلی که انجام داده بودم گفتم . حسن همینطوری که نگاهم میکرد باز گفت نرو کمال ، جون من نورو بابا ، خیلی .... ای که میخوای بری . ( اونجا ما برای ابراز احساسات خیلی دوستانه الفاظی استفاده میکردیم که به نظر بقیه مثل فحش بود !) میگفت آخه تو بری ما اینجا چیکار کنیم ، میپوسیم به مولا با این کور کچل ها ...
...........................................
صبح رفتم دفتر مقیسه . اون حانوم خپل هم اونجا بود . وقتی بهش گفتم ٣ روز اضافه خدمت زدن برام یهو وا رفت و معلوم بود تازه یادش اومده جریان منو ! سرش رو به طرز تابلویی انداخته بود زیر و هر از گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد ، دیگه تمر و لواشک نمیخورد و سر خودش رو گرم کرده بود مثلا به کارش. با اینکه زن خیلی خوبی بود و همیشه هوای بچه ها رو داشت ، توی اون لحظه به شدت از دستش ناراحت بودم ، میتونست خیلی راحت بهم بگه نمیکنه این کار رو یا نمیشه. نه اینکه بهم امید بده تا برم اونجا و ضایع شم ...
یه در خواست نوشتم مبنی بر اینکه : ای رییس بزرگ ، غلط کردم ! مارا عفو بفرمایید و الا باید ١٠ روزی در اینجا بیخ ریشتان بمانیم و برای نیرو هزینه تراشی کنیم ! البته اینبار مقیسه حرفی نزد و نگفت نمیشه این کار رو بکنی ، چون میدونست اگه میگفت نمیشه ، خون به پا خواهد میشد ! رییس از شانس من طبقه پایین بود و داشت توی سالن انتظار نامه آزادی ماشین های ملت رو امضا میکرد . همینطوری رفتم کنارش و درخواستم رو هل دادم وسط نامه ها مه تا دستش گرمه نامه منم امضا کنه ! دلهره داشتم . نکنه امضا نکنه ؟ نکنه بگه نمیشه ؟ یعنی چی میگه الان وقتی درخواستم رو ببینه ؟ یا خدا خودت کمک کن !
هر برگه ای که از روی درخواستم برداشته میشد دلهره ام رو بیشتر میکرد . رییس تند تند برگه ها رو امضا میکرد تا رسید به درهواست من ، یهو با همون حالتش گفت : این چیه ؟ دلم ریخت ! براش توضیح دادم که این برگه ی درخواست عفو غیبتمه و اینکه اگه نرم باید تا دهم بمونم اداره بیخ ریشتون ! یه نگاهی کرد و برگه رو خوند . مکثی کرد و خودکارش رو گذاشت رو برگه و زرت امضا کرد ... وای خدا جونم ممنونم ازت !
پریدم برگه رو دادم مهر کرد و رفتم دفتر مقیسه ، از خوشحالیه من نیش خانوم چاق هم باز شد ! خنده ای تحویلش دادم که یعنی بیخیال بابا ما که داریم میریم دیگه ... مقیسه درخواست رو گرفت و گذاشت توی یه پاکت و درش رو بست و داد تحویلم ، منم عین فرفره پریدم سمت فرماندهی فاتب ، پارک طالقانی ...
..............................................
نامه رو دادم دست یارو و وقتی بازش کرد گفت گرفتی آخرش ؟ معلوم بود زورش آورد ، نمیدونم من 3 روز اضافه وایسم چی به این میدن ! نامه رو گذاشت روی پروندم و گفت برم سمت محل صدور کارت پایان خدمت . . .
یه اتاق خیلی خیلی بزرگ تقریبا شبیه سوله بود که حداقل ٣٠ تا کولر گازی دور تا دورش کار گذاشته بودن . نمیدونم آخه اینهمه کولر میخواد چیکار ! تقریبا هر ۵ متر به ۵ متر یه کولر گازی ال جی اونم سایز بزرگ ، نمیشد باور کرد ، نیرو انتظامی و این خرج ها ! رفتم توی سالن ، محوطه رو با ام دی اف پارتیشن بندی کرده بودن و کلی نیرو اونجا مشغول کار بودن . یه سری صندلی ویژه مراجعین هم چیده بودن که آدم رو خسته میکرد نشستن روش ، در عوض خودشون صندلی داشتن که رییس ما هم نداشت از اینها ! رفتم کنار سرباز هایی که بعضی هاشون رو توی آموزشی دیده بودم ، همه با لباس شخصی نشسته بودن و تیریپ خیابونی ! منم با سر و شکل ساده اومدم تا گیر ندن بهم دوباره و حواسم بود که اینجا نصفه آستین ممنوعه !
ساعت حدودای ١١ بود و مام حدود ٢٠ نفری میشدیم . پرونده هامون توی یکی از اتاق ها بود و سرهنگی که مسئولش بود یه نفر یه نفر صدامون میکرد و مشخصاتمون رو یادداشت میکرد تا رسید به من : استوار کمال {...} ! رفتم جلوش وایستادم . یه نگاهی بهم کرد و پرسید : گروه خونیت چیه سرکار ؟ میدونی ؟ گفتم او مثبت جناب سرهنگ (O+) و یادداشت کرد : قد : ١٧۵ ، رنگ مو : مشکی ، رنگ چشم : میشی و یه نگاه به من کرد که چشمام گرد شده بود از این اطلاعاتی که این با یک نگاه فهمیده بود و تماما با اصل منطبق بود و گفت : بیرون منتظر باش !
هر بار که درب آخر سالن باز میشد بچه ها میگفتن : کارت ها رو آوورد ! و این شده بود یه معضل ! دفعه ی اول و دومش خنده دار بود ولی تکرارش آزارم میداد . نکنه امروز ندن ؟ نکنه بگن برید شنبه بیاید ؟ چیکار کنم من این 3 روز رو ! و فکر هایی از این دست که بهم هجوم آورده بودن ...ساعت یک که شد دیدیم همه ی نیرو ها پا شدن که برن نماز ! یا خدا ، ول کنین جون من ! فکر نکنم خدا خودش راضی باشه ما اینجا سکته کنیم از حرص !!
ساعت یک و نیم برگشتن و میدونستم تا ساعت 2 بیشتر نمیمونن . لحظه ها به تندی سپری میشد تا بالاخره درب آخر سالن باز شد و مرد سرمه ای پوش اومد بیرون با یه بسته پر از کارت ، بچه ها ناخود آگاه صلوات بلندی چاق کردن و نیش همه تا بنا گوش باز شد ! آقایه سرمه ای پوش اسامی بچه ها رو یکی یکی خوند : کمال {..} ؟ منم ! و کارت رو گرفتم ازش ! واااااای خدا جون چقدر منتظر این لحظه بودم ! با تمام وجودم شاد بودم از گرفتن کارت توی دستم ... یعنی تموم شد بالاخره ؟ باورم نمیشد !
...............................................
+ آخرین پست وبلاگ خاطرات ویژه پست بعدیه با کلی عکس و خاطره ! از دستش ندین که مایه ی خسران است ! ...
+ آخرین پست ؟ دلم گرفت ...
+ 168 فاتحه !
سلام
صبح پریدم رفتم دفتر مقیسه . خدارو شکر خودش نبود ، به همکار تپلش که داشت زیر زبونش هسته های تمر هندی رو جابجا میکرد تا خدای ناکرده مولکولی از مزش به هستش نمونه گفتم : خانم (فلانی ) این جریان سه روز اضافه ما چیه ؟ گفت : خب یک روز غیبت داشتی که آقای مقیسه برات رد کردن . هر روز غیبت سه روز اضافه خدمت داره دیگه . گفتم خب نمیشه اینو یه کاریش بکنین ؟ جان من ... گفت باشه تو برو پلیس امنیت من زنگ میزنم میگم بردارن از روی پروندت !
آقا مارو میگی ؟ کارخونه قند نقش جهان رو توی دلمون آب برد ! کلی ازش تشکر کردم و سریع راه افتادم سمت میدون ارتش تا کارهام رو ردیف کنم . امروز دوشنبه بود و چهارشنبه هم که نیمه شعبان بود و اگر کارم تا فردا حل نمیشد باید تا شنبه منتظر میموندم و یعنی به عبارتی برای یک روز غیبتی که آقا برام رد کردن باید 10 روز اضافه وایمیستادم ! از فکر اینکه این بشر اینطوری من رو مضحکه کرده و داره بهم میخنده لجم میگرفت ، ایشالا یه جوری خدا بذاره تو کاسش که نفهمه از کجا خورده ...
رسیدم اونجا و خانومی که قرار بود غیبتم رو برداره رو دیدم و اونم پروندم رو لاک و مهر بهم تحویل داد که ببرم پارک طالقانی توی ستاد فاتب برای کارهای پایانیش . خوبیش این بود که 2 تا پتویی رو هم که باید تحویل میدادم با خودم آوورده بودم که معطل نشم و سریع کارتم رو بدن بگیرم برم خونمون !
( ستاد فاتب ، پارک طالقانی ، 10 صبح )
این جارو تا حالا 450 بار اومده بودم به مناسبت های مختلف . همیشه با ماشین میرفتیم تو و خاطرات زیادی ازش داشتم ! یادم به روزی افتاد که یکی از مامور خانوم هامون رو با شوهرش دیده بودم که اومده بود مرخصی زایمان بگیره و اون کلی سلام و احوالپرسی گرم باهام کرد و شوهرش داشت هاج و واج نیگا میکرد که من دیگه کی ام ! یا روزی که سمند رو تازه تحویل گرفته بودم و زیر باد کولرش داشتم خنک میشدم و سربازهای بدبختی که زیر آفتاب گرم تابستون رژه میرفتن و با حسرت بهم نگه میکردن،یا روزی که گشت ارشاد سیستمش عوض شده بود و اون ون های چشم قلمبه ی چینی از لای ساختمون در اومدن و ما از بوی مواد پلاستیکیشون داشتیم خفه میشدیم ! ولی الان وضع فرق میکرد . من یه آدم معمولی وبدم که پای پیاده اومده بودم و باید هرچی زودتر از این مکان نظامی گورم رو گم میکردم! ...
با عجله پتو هارو بردم تحویل خشک شویی شون دادم . آخه پتو های خدمتی رو باید تحویل میدادی و رسیدش رو میذاشتی روی پروندت . همه یکی یدونه پتو آورده بودن و وقتی بهم میگفتن 2 تاشو نمیخواد تحویل بدی میگفتم برو بابا میخوام ریخت این پتوهارو نبینم ، چندشم میشه دیگه ازشون ! وقتی گرفت با عجبه رفتم قسمت بایگانی و جایی که پرونده رو میدادم و یه رسید دیگه میگرفتم و میرفتم برای گرفتن کارت . پرونده ی من رو هم مثل بقیه گرفت و گفت بعد از اذان بیا برای نتیجش ...
رفتم بیرون تا یکم قدم بزنم . یه کانکس اونجا بود که درش باز بود ، سرک کشیدم ببینم میشه رفت توش و یه یک ساعتی استراحت کرد یا نه ؟ یه آقایی توش بود که صدام کرد برم داخل . به ظاهر مرد خوبی بود . دعوتم کرد بشینم ، یه کانکس با کلیه ی لوازم و یه محوطه ی 2 در 2 موکت شده که میشد روش دراز بکشی . بنا کردیم به حرف زدن ..
آقاهه از صحبت هاش معلوم بود حسابی عشق مسافرت و ایرانگردیه . هی از جاهایی که رفته بود حرف میزد و منم تایید میکرم که آره اونجام جایه خوبیه تا ببینم ول میکنه تا بگیریم بخوابیم نیم ساعت ! دیدم نخیر فکش گرم شده اساسی ! یه نگاه به درب کردم و پیش خودم گفتم کاش میشد یه جوری از اینجا برم بیرون ! بهم گفت بچه کجایی ؟ گفتم شهرضا ، 80 کیلومتری جنوب اصفهان . گفت ا چه جالب ، اونجاها لاله های واژگون داره و فلان داره و بمان داره و شاهرضا داره که قشنگه و من خیلی دوس دارم بیام اونجا ها ، من ساده هم گفتم خب تشریف بیارین حاج آقا ، قدمتون به چشم ! اینم انگار منتظر همین یک کلمه حرف من بود ! فوری قلم کاغذ آوورد و شماره تلفن خودم و خونه رو با آدرس دقیق گرفت و گفت ایشالا تا آخر ماه میرسیم خدمتتون ، معلومه حسابی مهمون نوازید که اینقدر تعارف میکنین ! من : بــــــــعله !
دیدم اگه یکم بیشتر اینجا بمونم میگه بیا ماشین دم دره برداریم بریم اصفهان خونتون ! بنابراین با عذر خواهی و گفتن اینکه الانست که نوبتم میشه پا شدم و از کانکس در رفتم . فکر کنم یارو چند سالی منتظر نشسته بود تا یکی از این در بیاد تو و این بتونه تلپ شه خونشون !!
رفتم اونجا و منتظر موندم تا اسمم رو خوند . رفتم تو و منتظر بودم تا رسید پروندم رو بده بهم که با یه نگاه گفت : شما 3 روز اضافه خدمت داشتین که یک روزش رفته و مونده دو روزه دیگش . برو هر وقت تموم شد برگرد ! مثل چی وا رفتم ! مگه خانمه زنگ نزده بود ؟ مگه غیت از رو پروندم برداشته نشده بود ؟ مگه این مقیسه زنده میمونه ؟ ای خدا !
یکم بهش چزیدم که تورو خدا بیخیال این شو ! گفت مگه میشه ؟ برو 2 روز دیگه بیا ! گفتم راهش چیه ؟ گفت فقط راهش اینه که رییستون ببخشدت و بگه طوری نیست که غیبت کردی . کور سوی امیدی توی ذهنم منور شد دوباره ...
( ادامه دارد )
.....................................
+ رفتیم کوه بالاخره !
+ 167 آدم فروش
حاج آقا امر فرمودند هممون به خط شیم تا ازمون امتحان بگیرن . دوتا دوتا صدا میکرد تا رسید به من . هومن هم که پشت سر من بود باهام اومد . حاج آقا تو کریدور روی صندلی های انتظار نزول اجلال فرموده بودند و مام از تو حیاط تلک تلک اومد پیشش . اول نوبت من بود و رفتم کنارش وایستادم برگم رو در آورد و سرش رو آورد بالا و گفت به به جناب { کمال } ! خب سرکار استوار کمال { فلانی !} یه اذان بگو ببینم بلدی یا نه ؟
+ چشم حاج آقا . حاج آقا با صوت بگم یا همینطوری معمولی ؟ - نه همینطوری بگو + چشششم ! آممم خب ٣ بار الله اکبر ( هومن با پوتین زد پشت پام ، یه نگاهش کردم دیدم زیر لبی میگه ۴ بار !) آمم نه حاج آقا ببخشید . 4 بار میگیم ! - خــــــب بعدش ؟ + (و باز هم نگاهی به هومن کردم و باز هم وی گفت و باز و باز تا رسیدیم به آخرهاش ! ) بله حاج آقا 4 بار هم میگیم الله اکبر ( هومن ، کفش ، عدد دو ! )
حاج آقا برگشت و یه نگاهی بهم کرد که خودم خجالت کشیدم ! گفتم حاج آقا ما بلد بودیم ها الان که اومدیم کنار شما هول کردیم ! - استواااار {فلانی } برو یاد بگیییییییر ! + چشم ! ( و برگم رو امضا کرد داد دستم . اینم از این !)
سرهنگ که از خودمون بود . برگه رو دادم بهش و وقتی امضا کرد برام آرزوی موفقیت کرد و داد دستم . ازش تشکر کردم و بردم برگه رو دادم به رییس دفتر رییس ( همون منشی خودمون !) که ببره امضا کنه . گفت خودت نمیبری ؟ گفتم خرررررررس !
و شب در دفترم یادداشت کردم : امروز یکم شهریور ، تسویه حسابم با اداره به اتمام رسید ، الحمد لله مشکلی پیش نیامد ! تا ببینیم فردا چه شود ..
...............................................................
صبح پا شدم رفتم دفتر مقیسه . دیدم فورا پروندم رو گذاشت توی یه پاکت و داد دستم ، موندم یه لحظه و با تعجب یکمی نگاه بهش کردم و یکمی نگاه به پرونده ی دربسته کردم و پیش خودم گفتم جل الخالق ، این همون مقیسست ؟! از دفترش اومدم بیرون و با تردید نگاهی به پاکت کردم ، یعنی چه اتفاقی میتونست افتاده باشه ؟! امید بر خدا ... و رفتم سمت پلیس امنیت عمومی ، میدون ارتش ...
مثل همیشه یه 200 تایی افغانی نشسته بودن توی راهرو منتظر صدور برگه موقت اقامتشون یا تمدیدش و به همین مناسبت از شلوغی و همهمه نمیشد قدم از قدم برداری مخصوصا اینکه تجمع اینهمه آدم توی یه مکان سرپوشیده بوی بدی رو به وجود آوورده بود که حال آدم رو بد میکرد . پروندم رو بردم نیرو انسانی و دادم به خانومی که مامور ترخیص سرباز ها بود و بعد از اینکه پرونده رو باز کرد و دقیق مطالعه کرد گفت به ، یک روز هم که غیبت داری که میشه سه روز اضافه خدمت ! رنگ از رخسارم پرید ، ای بی آبرو ، حالا فهمیدم چقدر ریلکس کارم رو انجام داده بود و نذاشت پرونده رو ببینم ، نگو میخواست یهو سورپرایزم کنه ! ای تف به اون روت بیاد مرد ، هی !
برگه تسویه رو از خانوم گرفتم ، اینجام دقیقا مثل همون اداره خودمون بود با این تفاوت که دیگه کسی رو نمیشناختم و از همه مهمتر باید میرفتم قسمت اطلاعاتش که بچه ها میگفتن خیلی بده و رو مخت رژه میرن و کاری میکنن که شیطونی های دوران کودکیت رو هم اعتراف کنی ! ...
تقریبا همه ی مراحلش آسون بود . رفتم قسمت موتوری و وقتی فهمیدن که اونجا راننده بودم کلی به پر و پام پیچیدن و حتی زنگ زدن غلام که اونم نامردی نکرد و گفت این مشکلی نداره بذارین بره ! دمش گرم بازم این دم آخری هوامونو داشت . . .
کلمه ی حفاظت اطلاعات رو که خوندم روی درب شیشه ایش که اتاقش رو با بقیه جاها سوا کرده بود ، دلم ریخت . یه نفس عمیق کشیدم و گفتم الهی به امید تو و سرم رو انداختم پایین و مثل میش خفری رفتم تو ! یه مرد لباس شخصی نشسته بود پشت یه میز بزرگ که با دیدن من سرش رو آورد بالا و بعد از سلام و احوالپرسی گفت بشینم . نشستم و برگه ای که پر از امضا بود رو دادم دستش . یکمی نگام کرد و گفت : - مفاسد بودی ؟ + بله . - کدوم قسمتش ؟ + راننده بودم آقا ! یه برگه سفید از زیر میزش در آورد و با یه خودکار گذاشت جلوم . یه نگاه به برگه و خودکار کردم و یه نگاه به یارو و با دهن باز مثل بز اخفش سر تکون دادم ! گفت بنویس دیگه ! + چی رو ؟ - هر چی میدونی ! + چیزی نمیدونم ! - مگه میشه چیزی ندونی ! بنویس و الا امضا نمیکنم برگه رو ! + آخه از چی بنویسم ؟ - از هر چی ، از هر کی ف از رییس ، سرباز ها ف نیروهای کادری ، چه میدونم بنویس دیگه !
یه لحظه فکر کردم به همه ی بچه ها . چی بنویسم آخه ! دینگ ، ذهنم وایستاد روی یه گزینه ی خاص و اونم کسی نبود جز سروان آقایی ! خودکار رو برداشتم و بنا کردم به نوشتن :
بسمه تعالی . من چون راننده بودم در آن اداره ی موصوف و همیشه یا در ماموریت بودم یا در خواب ناز بنابر این چیز زیادی از درون اداره نمیدانم .تنها چیزی که به ذهنم میرسد اینست که سروانی داریم آقایی نام که این آقا ... ( و بنا کردم به نوشتن و بد گویی کردن هر چی که دیده بودم ازش و هر کثافت کاری ای که کرده بود رو تمام و کمال با شوق نوشتم ! کاغذ به وسط هاش رسیده بود که دیدم آقاهه داره به حالتی نیگام میکنه که یعنی باز خوبه چیزی نمیدونستی ، میدونستی چیکار میکردی !)
نوشتن رو ول کردم و زیر کاغذو یه امضای مشتی چسبوندم که یعنی کلا گفته هام تاییده ، آقاهه هم برداشت و همین که خوند برگمو رو فرت امضا کرد داد دستم و گفت خوش اومدی ! یعنی میدونستم اینطوریه شب قبلش یه متن ملس آماده میکردم میدادم دست آقاهه تا دیگه چیزی رو از قلم ننداخته باشم یه موقع !
ساعت یک و نیم بود ، پریدم سمت دفتر امور انسانی که دیدم هیشکی نیست . ای بخشکی شانس ! امروز نشد اینجارو تموم کنم .. افتاد برای فردا آخرش . . .
یادداشت کردم : امروز دوم شهریور ، تسویه پلیس امنیت تا حدودی انجام شد ! ...
.....................................................
+ وبلاگ من و زندگیم تلک تلک کنان روشن شد دوباره ! درسته الان کمی ریپ میزنه ولی بعد چند تا پست تنظیم میشه خود بخود ! بعد از اینجا آننجا خواهم نوشت انشالا . . .
+ 166 come back !
سلام
نمیدونم دلم خوش بود ، نا خوش بود ، شاد بودم ، ناراحت بودم ، هر چی که بود یه حس غریب بود . از وقتی نشسته بودم توی اون ولووی قرمز رنگ و اومده بودم سمت تهران ، چشم دوخته بودم به خط های نورانی و رنگ وارنگ چراغای لیزری سقف اتوبوس و فکر میکردم که خدایا ، این دیگه چه حسی آخه !
طبق معمول همیشه . ساعت ۶ بود و من و آقای اتوبوس اندرون ترمینال آرژانتین . با چشمای پف کرده و پاهای باد کرده از سفر ٧ ساعته به زور خودم رو بلند کردم از جام و پیاده شدم و وسایلم رو گرفتم و هلک هلک اومدم سمت اداره . همیشه این موقع صبح هوا عالی بود ، خیابون ها خلوت بودن و تنها چیزی که آدم رو آزار میداد صدای راننده های خطی بود و نگاهشون که انگار میخواستن به زور ببرنت ته خط یا ایستگاه مترو پیادت کنند و برگردند !
رسیدم به سفارت استرالیا و خسته نباشیدی به استواری که دم درش پست میداد گفتم و زیر چشمی چراغ دم سفارت رو پاییدم که تا بهش میرسم روشن میشه یا نه و وقتی روشن شد خرسند شدم از اینکه چراغ موصوف به همراه چشم مبارکش وظیفش رو به خوبی انجام میده هنوز !
پارک عزیز ساعی به همراه نیسان شاسی بلند pathfinder که توی این مدت همش دنبال صاحبش بودم ببینم کیه که بهش تبریک بگم از این بابت که هیچوقت پیاده روی و نرمش صبحگاهیش توی این 2 سالی که میدیدمش ترک نشده ! البته ، امکان هم داشت که صاحبش مالک یکی از خونه های اطراف بود ولی ماشینش رو میذاشت اینطرف روبروی پارک که بگه منم ورزشکارم ها ! ولی نه ، خب چه فرقی میکنه مگه که بگن این ورزشکاره یا نه ! میخوام نگن اصلن ! ای بابا به من چه ربطی داره خب ، اه !
وااای خدا . چه حالی میده وقتی میرسی اداره به عوض اینکه هی هول باشی که الانه صدات میکنن بری ماموریت ، بخوای بخوابی اونم در آرامش کامل ! اولین باریه که میخوام این احساس رو تجربه کنم ولی همین که رسیدم به تختم دیدم سرباز کاف دراز بی ادب کله پهن خوابیده روی تختم ، پوستر هایی که با هزار شوق چسبونده بودمشون بالای سرم و هر شب نیگاشون میکردم و کیف میکردم پاره پاره شدن ، متکا ، متکای عزیزم زیر ماتحت سرباز کافه و ... خب اصلن به من چه . من که دیگه دارم میرم از این اداره ! به جهنم اصن بذار کل آسایشگاه رو خراب کنن اینها ، .. لقشون !
از گرمای هوا از خواب بیدار شدم و با اینکه هنوز گیج و منگ خواب بودم پریدم از تخت پایین . ساعت 9.30 بود و من هنوز هیچکاری نکرده بودم که یک قدم به خروجم نزدیک شده باشم ... بعد از احوالپرسی با بچه هایی که توی اداره ولو بودن رفتم دفتر سرهنگ و بعد هم آقای ح و مراتب حضورم در اداره و اینکه میخوام عملیات مربوط به تصفیه رو انجام بدم رو به اطلاع ایسان رسونم که اوشان نیز مراتب شادمانی و شعف خود را از این بابت و اینکه میخوام برم از اداره رو ابراز کردن !
به به . به به ! دوست عزیز و گرانقدر آقای مقیسه ! خدایا چه سخته ، چه بده که بخوای بری جلوی کسی که 2 سال ازش متنفر بودی وایسی و گردنت رو کج کنی که برات کاری رو انجام بده ! همیشه به این روز فکر میکردم و الان موقعش رسیده بود ... داشتم به موهای خرمایی رنگ زشتش نگاه میکردم که سرش جلوم پایین بود روی برگه ها و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره بهم گفت برو نیم ساعت دیگه بیا تا پروندت رو برات در بیارم از میزم و مرتبش کنم . خــــــــــــــــــــــــــب ، به نام خدا ، شروع شد !
یه برگه بهم داده بود که اسم همه ی جاهایی که باید ازشون امضا میگرفتم برای تصویه حساب توش بود . همه ی دایره ها ، انبارداری ، کتابخونه ، اطلاعات ، آقای ح و از همه مهمتر رییس و از همه مکافات تر آقا غلام معروف و مخوف که این آخری از همش بدتر بود !
دوایر که کاری نداشت . انبار دارمون آقای ق هم که از خودمون بود و اونقدر با هم صمیمی بودیم که راحت برام امضا کنه . کتابخونه رو هم که به هکذا . حاج آقا هم که شرط کرده بود باید ازمون امتحان بگیره ! میموند رییس و غلام .
رفتم توی آسایشگاه و پولهام رو از جیبم در آوردم . یه شصت تومنی میشد که برای اطمینان گذاشته بودم پیشم و میدونستم که اگه غلام این پول رو ببینه تمام و کمال میذاره گوشه ی جیب مبارک ! 12 تومنش رو گذاشتم توی جیب پیرهنم که دقیقا توی چشم باشه و بقیه رو هم یواشکی طوری که کسی نبینه گذاشتم توی کمد لباسهام و به عبارتی قایمشون کردم !
آقا غلام رو توی راه پله ی بین طبقات پیداش کردم و پریدم جلوش و گفتم آقا غلام امضا کن میخوام برم . - چیه ؟ + تسویه - نمیشه ، برو تا بیام ببینم چی به چیه ! + ( خودم رو نزدیک کردم بهش تا بتونه پولهارو ببینه ) جون آقا غلام ولمون کن دیگه ، آخه من که تصادف مصادف نکردم اینجا .. - ( پولهارو دید ) صب کن ببینم . پراید رو که مالوندی داغونش کردی پیکانه که داغون شد ماشین رییس هم که .. ( یهو دست کرد توی جیبم و پولهارو کشید بالا !) ببینم اینا چقدره ؟ + ا آقا غلام این تمام دارایی منه ، میخوام باش برم اینور اونور و آخرشم برگردم شهرضا ! - نه دیگه ببین تو اینهمه خسارت زدی باید جبران کنی ! ( و پولهارو شمرد ) + جون آقا غلام ندارم ، با چی برگردم ؟ ( یه نگاهی بهم کرد و ) بیا اینو بگیر باش برگرد ! ( یه هزاری گذاشت کف دستم ! ) دستت درد نکنه آقا غلام . حالا با این میرم تا خونمون ! - خوبه دیگه با همین برو دیگه . بده من برگه رو !
برگه رو گرفت و زرت امضا کرد ! به خواب هم نمیدیدم به این راحتی بتونم ازش امضا بگیرم . گرچه راننده ی بسیار خوب و منظبتی بودم و روابطم با غلام در سطح کلان بود ، ولی بالاخره غلام بود دیگه ! اینقدر همه ی راننده هارو اذیت میکرد برای تسویه که الله اکبر ، و حالا در کمتر از 5 دقیقه برگه ی من رو امضا کرده بود ..
خب . فقط میموند حاج آقا و رییس و سرهنگ که اتفاقا هم هیچ کدومشون اداره نبودن . دیگه رفت تا عصری ...
( to be continue )
...........................................................................
+ دلیل ننوشتنم این نبوده که نخواستم اینجا تموم شه یا بخوام واقعا ١۶ روز برم مرخصی ، بلکم این بوده که از بس کار سرم ریخته بود و دور و برم رو شلوغ کردم ، وقت نمیکردم برم حموم ، چه برسه به آپ کردن وبلاگ عزیز تر از جانم !!
+ خانوم سین قرار وبلاگی گذاشتن برای اصفهانی ها . اینجا ببینید
+ ممنون از مجتبی عزیز ! ( مطابق معمول ! )
+ 165 مرخصی اجباری ...
سلام
رفتم دفتر مقیسه و ازش خواستم لیست مرخصی هام رو در بیاره . با اون صورت اکبیری و صدایی که حس نفرت رو توی وجود آدم شعله ور میکرد گفت باشه ! برو برات در میارم عزیزم ! ( و من خوب میدونستم پشت کلمه ی عزیزم چه حرصی نهفتست ..) بعد از یک ساعت رفتم پیشش و دیدم هنوز آماده نکرده . گفت عزیزم وقت نکردم برو و برگرد تا بدم بهت ، و رفتم و برگشتم و دیدم مردک مضمحل رفته خونش !
فردا صبح علی الطلوع کشیک کشیدم تا بیاد و رفتم پیشش . خانوم همکار چاقش که خیلی هم مهربون بود بهم گفت که بیا آقای کمال . برات در آوردم خودم . با نگاه کلی تحویلش گرفتم و زبونی هم کلی تشکر کردم ازش ، دلم میخواست برم براش از همون تمر و لواشک ها و آلبالو هایی بخرم که یه سطل از پوسته هاش زیر پاش بودن و هنوز دستش به یکیش بند بود !
حسابش رو که کردن دیدم ایول ! ١۶ روز مرخصی طلب کارم. خب حالا گرفتن این مقدار مرخصی کار سختی بود ، سخت تر از همه ی کارایی که تا الان انجام داده بودم ، مخصوصا با حضور زیر آب زنان قهاری مثل همشهریم یا سروان میبدی !
- اوووووه چه خبره مگه ؟ ١۶ روز ؟؟؟ کجا میخوای بری آخه ؟ سرهنگ با دیدن برگه درخواستم اینو گفت و بنا کرد بر و بر نگاهم کردن ! برگه رو از دستش قاپیدم . یه چشم غره بهش رفتم و با مشت چونان کوبیدم توی سرش که مثل میخ رفت توی زمین ! مردک به من مرخصی نمیدی ؟؟ ...
از فکرم خندم گرفته بود ! سرهنگ جلوی روم نشسته بود و داشت مطابق معمول برگه های بیشماری رو امضا میکرد که معلوم نبود مال چی ان و از کجا اومدن تا رسید به برگه من . خوند و گفت به به ، تموم شدی به سلامتی ؟ + بله دیگه جناب سرهنگ ، میخوام زحمت رو کم کنم دیگه .. - ١۶ روز طلب داری آره ؟ + با اجازتون ، تشویقی هامم نمیخواد بدین ! - هه ! باشه . برو بده آقای ح امضا کنه بیار پیشم تا منم امضا کنم بدم بری ...
( ۵ ثانیه بعد ! دفتر آقای ح ) : سلام آقای ح ، جناب سرهنگ گفتن اینو امضا کنین من ببرم پیششون ! -چیه ؟ + مرخصی پایان دورمه - ا ؟ میخوای بری ایشالا ؟! + بله دیگه . میخوام رفع زحمت کنم تا شمام کمتر حرص بخورین ! - نه اتفاقا تو یکی از سربازای خوب این اداره بودی . امیدوارم هر جا میری موفق باشی ... امضایی زد پای برگه و باز ۵ ثانیه بعد ، دفتر سرهنگ ! گفت بذار روی میز تا امضاش کنم . برو و برگرد و برگت رو بگیر ...
به شکرانه ی تموم شدن خدمتم امروز قرار شد امیر و مهدی ناهار بدن ، دیزی اونم میدون ارتش ! ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو ، یا حضرت عباس ، یه مغازه ی فینگیلی دیزی پزی که از حرارت و گرمای دیزی هایی که روی گاز بود آدم بند نمیشد اونجا ، فک کن ، چله گرما بشینی توی یه جایی که یه مثلا بخاری داره با تموم انرژی کار میکنه و اون جاهه تهویه هم نداره ، اونوقت تازه بشینی دیزی ای بخوری که از داغیش زبونت بسوزه ! اوووغ !
از مغازه که اومدیم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و خدارو شکر کردم که این عذاب تموم شده ! از گرما خیس عرق شده بودیم و کاملا بیحال ... عوض تشکر گفتم آخه اینم جا بود مارو آوردین ؟ دیزی بهم دادین یا آوردینم سونا ؟!
.....................................
تا شب تمام وسایلم رو جمع کردم و آماده گذاشتم توی کیفم . وسایل به درد نخورم رو دادم به بچه های جدید و کلید کمد هارو مثل ژان وال ژان بین بچه هایی که کمد نداشتن قسمت کردم ! وااااااااای چه حس خوبیه رفتن ، ولی حس بدیه برگشتن اونم ١۶ روز دیگه !
ساعت ١٠ شب بود و با تموم بچه ها روبوسی کردم . همشون غمباد کرده بودن مخصوصا حسن و سعید ، حسن که فقط میگفت نرو کمال، بمون تورو خدا ... جواد نامرد که هی میگفت برو شرت رو کم کن دیگه ! و میدونستم که اونم ناراحته از رفتنم ... بالاخره ۶-٧ ماه با هم و در کنار هم زندگی کرده بودیم ، مسخره بازی در آورده بودیم ، همدیگه رو اذیت کرده بودیم ، با هم خندیده بودیم و ناراحت شده بودیم . نمیدونستم اینقدر سخت باشه لحظه ی خدافظی با اینکه میدونستم ١۶ روزه دیگه همینجام ...
حسین ، سرباز راننده ی ترک اداره گقت من میرسونمت ( کاری که عمرا کسی برای کسی نمیکرد !) برای آخرین بار بلند خدا حافظی کردم و جواد هم داد زد : برو دیگه بابا شرررت رو کم کن !!
با حسین روبوسی کردم و ازش تشکر کردم به خاطر رسوندنم تا دم اتوبوس ها . رفتم بلیت مستقیم برای شهرضا رو تهیه کردم و نشستم توی اتوبوس و راه افتادیم .. همینطوری که توی خیابون های تهران پیش میرفتیم با دیدن هر خیابون یا هر کوچه یه خاطره برام زنده میشد ، خاطره ای از دوستان ...
.............................................................................
+ از همه ی دوستای گلم تشکر میکنم به خاطر تبریکشون . همه ی شما برام یک دنیا میرزید . دوستتون دارم اساسی !
+ مجتبی با متنی که نوشت توی وبلاگش حسابی غافلگیرم کرد ، به جان خودم متنش قشنگتر از متنی بود که خودم نوشته بودم ! ممنونم ازش به خاطر وقتی که گذاشت و پستی که نوشت که برام یک دنیا میرزید . از همینجا اعلام میکنم هفته ی دیگه اگر زنده بودم با هم بریم کوه ! 
+ ١۵ مهر برام روز خاصی بود . روزی که فکرشم نمیکردم اینطوری تموم شه ! فکر کنم خدا من رو خیلی میخواد ...
+ چند تا چیز دیگه هم بود که یادم نمیاد هر چی فکر میکنم ! یادم اومد مینویسمشون...
